رسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها

[quote='لاهیجی'] ...به شخصه این نکته برام سواله که کدوم یک از شخصیت های این داستان اخلاق مدار عمل می کنند؟! اصلا آیا ما حق قضاوت داریم؟! از چه موضعی؟![/quote] ابتدا از شما سپاسگزارم که داستان را پسندیدید.اما حقیقتا باید تعریفی از اخلاق در جامعه مدرن داشت و سپس گفت که کدام یک از شخصیتها اخلاق مدارند!؟ اینکه ما حق قضاوت داریم یا نه باید بگویم که قضاوت حقوقی با قضاوت عرفی متفاوت است و هر کدام مراتبی دارد. اگر مردم در برخورد با یکدیگر و نحوه زندگی هم قضاوت نمیکردند مطمءنا جامعه و محیطی بهتر برای زندگی داشتیم. در مورد حق قضاوت نیز ...داستانش طولانی است ... شاد باشید.
[quote='sara_2013'] شاید بشود به هر نگاه و دیدگاه به نوعی حق داد (بعد از حدود یکسال و هنوز با بغضی که گلویم را می فشارد) ...... [/quote] درود خانم سارا حس شما را نسبت به داستان مونولوگ درک میکنم.وقتی من به عنوان نویسنده داستان در شرایط سختی قرار گرفتم تا بتوانم بنویسم ،میتوانم آزرده خاطری شما را پس از خواندن داستان بفهمم.و این لطافت روح ما و شمااست که جهان را متعالی میکند و شقاوت را میشکند. فرمودید : [quote]شخصیتهای داستان هر کدام به نوعی دچار پنهانکاری هستند و هر کدام از وضعی که گرفتار رنج می برند حتی سید داستان ...[/quote] کاملا درست است.این پنهانکاری در طول داستان و در تمام شخصیتها در نوسان است.مثل خود ما و همه مردم شهر که آنچه می بینیم با آنچه در موردش قضاوت میکنیم متفاوت است و این خود ابتدای پنهانکاری است. فرمودید: [quote]از نظر یکی از دوستان داستان شما غیر واقعی بود موافقم چون شما تمام تلاشتان را کردید که درد داستان را و واقعیات تلخ جامعه را کمرنگ کنید[/quote] البته همچنانکه شما دوست گرامی میدانید،درجه سنی افراد در سایت کتابناک متفاوت است و به همان نسبت تجربیات افراد بر حسب سن هم مختلف میباشد.از این نقل قول،ملالی نیست که حقیقت در سیلان است! همچنانکه قبلا هم گفته ام شخصیت سازی در این داستان کاملا واقعی است.از جمله دختر کتابخوان یا زنی که پس از همبستری خانه را نظافت میکرد. اینها همه میخواهند خود زنانه و واقعی شان یعنی داشتن خانه و خانه داری را نشان دهند.آنها میخواهند مثل همه زندگی کنند.... با همه این احوال از شما خواننده عزیز سپاسگزارم و امیدوارم روزی شهر ما لایه پنهان و سیاه نداشته باشد. ...و سپاس از مهرتان.
[quote='hamidreza23']آقای قهاری من کتابتون رو خوندم . ...... انگار این شخصیت ها ناتوان شدن دیگه درونشون قوی نیست انگار دیگه قهرمانی نداره داستان هامون و همین .... [/quote] دوست عزیز بسیار خوشنودم از اینکه اینقدر موشکافانه داستان را نقد فرمودید.برابم افتخار است خوانندگانی عمیق جون شما اثرم را مطالعه میکنند و نظر میدهند.نقد داستانی-جامعه شناختی و کمی روانکاوانه شما سطوح دیگر داستان را بیان کرد.هرچند پرداختن به صیغه و ...ایرادی ندارد اما بیان وجوه دیگر داستانی این کتاب لازم بنظر میرسد که شما آن را فرمودید. بله شخصیتها ناتوانند از تغییر خود و محیطشان اما حس همزیستی خوبی هم دارند که لازمه یک جامعه مدرن است.هر چند قدرت بالادستی در این داستان هنوز تمایل به عقبگرد و بگیر و ببند دارد اما متن جامعه چیز دیگری میخواهد.اینکه همین متن میتواند تغییر بیشتری کند یا خیر ، آینده خبر میدهد.اما فعلا در مصالحه با آنچه برایش رقم خورده روزگار میگذراند... سپاس از نظرات ارزشمندتان.
[quote='artemis_ba1392'] و یاد گفتار نیک ........پندار نیک..........کردار نیک.........[/quote] خانم دکتر دادرس گرانمایه باور دارم میشود از جهات مختلف به این اثر نگاه کرد. و برایم عجیب است که چرا بعضی خوانندگان بیشتر به حواشی داستان میپردازند تا موضوع اصلی آن... اینکه برخی دوستان فرهیخته چون شما و نویسندگان عزیز نگاه متفاوتی به این داستان دارید برایم مایه مباهات و افتخار است. و باز برای خوانندگان گرامی تاکید میکنم که هیچ جانبداری از هیچ شخص یا گروهی در این داستان نشده. سپاس از مهرتان. شاد باشید.
[quote='sinyasin'] تردید در ساعت6:57صبح"" برای کسی که مردد است، رفتن یا ماندن دردی (را) دوا نمیکند ... ..... [/quote] درود یاسی عزیز این تردید لعنتی مثل خوره است! در هر ساعتی که بیاید زخمش میسوزاند و نمک و فلفل و ادویه به مقدار لازم دارد! ... در هر صورت زحمت کشیدی و تردیدم را خواندی...خاطرات فلانیها را زنده کردی ، دوستانی که هم اکنون نیستند و دلتنگشان هستیم... سپاس از تو عزیز گرانقدر... .
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.